müßig

Aussprache: /ˈmyːsɪç/
Worttrennung: mü·ßig
صفت

بی‌کار، بیکاره، بیهوده

Bedeutungen

1

بدون کار یا فعالیت مشخص؛ بیکار.

  • Er verbrachte den ganzen Nachmittag mit müßigem Nichtstun.او تمام بعد از ظهر را به بیکاری بیهوده گذراند.
  • Nach der Prüfung fühlte er sich endlich frei und konnte müßig sein.بعد از امتحان، او بالاخره احساس آزادی کرد و توانست بیکار باشد.
  • Sie saßen am Fluss und genossen die müßige Zeit.آنها کنار رودخانه نشستند و از زمان بیکاری لذت بردند.
2

بی‌فایده، بی‌هدف یا بی‌ثمر؛ بیهوده.

  • Es ist müßig, sich über Dinge aufzuregen, die man nicht ändern kann.ناراحت شدن بر سر چیزهایی که نمی‌توانی تغییر دهی، بیهوده است.
  • Solche Diskussionen sind oft müßig und führen zu keinem Ergebnis.چنین بحث‌هایی اغلب بیهوده هستند و به نتیجه‌ای نمی‌رسند.
  • Er versuchte, die Frage zu beantworten, aber es war eine müßige Bemühung.او سعی کرد به سوال پاسخ دهد، اما تلاشی بیهوده بود.