müde
خسته، خوابآلود
Bedeutungen
1
احساس نیاز به استراحت یا خواب به دلیل خستگی فیزیکی یا ذهنی.
- Nach der langen Wanderung war ich sehr müde.بعد از پیادهروی طولانی، خیلی خسته بودم.
- Ich bin müde und möchte ins Bett gehen.من خسته هستم و میخواهم به رختخواب بروم.
- Die ständige Arbeit macht ihn müde.کار مداوم او را خسته میکند.
2
بیحوصله یا بیعلاقه نسبت به چیزی به دلیل تکرار یا خستگی.
- Ich bin es müde, immer wieder dieselben Fehler zu machen.من از تکرار مداوم اشتباهات یکسان خسته شدهام.
- Er ist müde von den ständigen Diskussionen.او از بحثهای مداوم خسته شده است.
- Sie hat die Nase voll von dieser Arbeit und ist müde davon.او از این کار خسته شده و از آن دلزده است.