krankmachen

Aussprache: /ˈkʁaŋkˌmaxn̩/
Worttrennung: krank·ma·chen
فعل

بیمار کردن؛ خود را به مریضی زدن

Bedeutungen

1 Akkusativ (jemanden / etwas krankmachen)

کسی را بیمار کردن یا باعث بیماری او شدن (از نظر جسمی یا روحی).

  • Die schlechte Luft machte ihn krank.هوای بد او را بیمار کرد.
  • Die ständige Sorge machte sie körperlich krank.نگرانی مداوم او را از نظر جسمی بیمار کرد.
2 intransitiv (بدون مفعول)

خود را به مریضی زدن، وانمود کردن به بیماری برای اجتناب از کار یا مسئولیت (عامیانه).

  • Er hat sich schon wieder krankgemacht, um nicht zur Arbeit zu müssen.او دوباره خودش را به مریضی زده تا مجبور نباشد سر کار برود.
  • Sie versuchte, sich krankzumachen, aber der Chef merkte es.او سعی کرد خودش را به مریضی بزند، اما رئیس متوجه شد.