machtbesessen

Aussprache: /ˌmaxtbəˈzɛsn̩/
Worttrennung: macht·be·ses·sen
صفت

قدرت‌طلب، شیفته قدرت

Bedeutungen

1

به شدت علاقه‌مند به داشتن و اعمال قدرت؛ وسواس‌گونه به دنبال قدرت.

  • Der Diktator war machtbesessen und wollte nie abtreten.دیکتاتور قدرت‌طلب بود و هرگز نمی‌خواست کناره‌گیری کند.
  • Seine machtbesessene Art machte ihn bei vielen unbeliebt.رفتار قدرت‌طلبانه او باعث شد که نزد بسیاری منفور شود.
  • Manche Politiker sind so machtbesessen, dass sie alles dafür tun.برخی سیاستمداران آنقدر شیفته قدرت هستند که برای آن دست به هر کاری می‌زنند.