krankmachen
بیمار کردن؛ خود را به مریضی زدن
Bedeutungen
1
Akkusativ (jemanden / etwas krankmachen)
کسی را بیمار کردن یا باعث بیماری او شدن (از نظر جسمی یا روحی).
- Die schlechte Luft machte ihn krank.هوای بد او را بیمار کرد.
- Die ständige Sorge machte sie körperlich krank.نگرانی مداوم او را از نظر جسمی بیمار کرد.
2
intransitiv (بدون مفعول)
خود را به مریضی زدن، وانمود کردن به بیماری برای اجتناب از کار یا مسئولیت (عامیانه).
- Er hat sich schon wieder krankgemacht, um nicht zur Arbeit zu müssen.او دوباره خودش را به مریضی زده تا مجبور نباشد سر کار برود.
- Sie versuchte, sich krankzumachen, aber der Chef merkte es.او سعی کرد خودش را به مریضی بزند، اما رئیس متوجه شد.