miesmachen
بد جلوه دادن/تخریب کردن، حال کسی را تلخ کردن
Bedeutungen
1
Akkusativ (jemanden / etwas miesmachen)
اعتبار، کار یا ایده کسی را با بدگویی یا نقد بیرحمانه تخریب کردن.
- Er versucht ständig, die Ideen seiner Kollegen mieszumachen.او دائماً سعی میکند ایدههای همکارانش را تخریب کند.
- Lass dich nicht von anderen miesmachen, glaube an dich!اجازه نده دیگران تو را بد جلوه دهند، به خودت ایمان داشته باش!
2
Akkusativ (jemanden / etwas miesmachen)
حال و هوا یا حس خوب کسی را خراب کردن.
- Sein ständiges Gemecker hat mir die gute Laune miesgemacht.غرولند دائمی او حال خوب مرا خراب کرد.
- Versuch nicht, die Stimmung mieszumachen, wir haben doch gerade Spaß!سعی نکن حال و هوا را خراب کنی، ما داریم خوش میگذرانیم!