schlappmachen
از پا افتادن, تسلیم شدن; از کار افتادن (وسیله/باتری)
Bedeutungen
1
intransitiv (بدون مفعول)
خسته و بیحال شدن، از پا افتادن یا جا زدن (انسان).
- Nach dem langen Marsch machten alle Soldaten schlapp.پس از پیادهروی طولانی، همه سربازان از پا افتادند.
- Er wollte nicht aufgeben, aber seine Kräfte machten schlapp.او نمیخواست تسلیم شود، اما نیروهایش تحلیل رفتند.
2
intransitiv (بدون مفعول)
خراب شدن، خالی شدن یا از کار افتادن (باتری، موتور، دستگاه).
- Die Batterie meines Laptops hat schlappgemacht.باتری لپتاپ من از کار افتاد.
- Der alte Motor machte plötzlich schlapp und das Auto blieb stehen.موتور قدیمی ناگهان از کار افتاد و ماشین متوقف شد.