massieren
ماساژ دادن، متمرکز کردن (نیروها)
Beispiele
- Wegen meines Rückens muss ich regelmäßig ''massiert'' werden.به خاطر کمرم باید مرتب ماساژ داده شوم.
- Die Truppen wurden ''massiert'' und gewannen die Oberhand.نیروها متمرکز شدند و دست بالا را گرفتند.
Bedeutungen
1
Akkusativ
با دستها یا ابزار خاصی به بدن فشار آوردن و مالش دادن برای تسکین درد، آرامش یا بهبود گردش خون.
- Der Physiotherapeut massierte ihren Rücken.فیزیوتراپیست کمر او را ماساژ داد.
- Ich lasse mich gerne nach einem langen Arbeitstag massieren.من دوست دارم بعد از یک روز کاری طولانی ماساژ بگیرم.