medisieren
بدگویی کردن، طعنه زدن، نکوهش کردن
Beispiele
- Gegen elf kam dann wohl der Major, um sich zunächst nach dem Befinden der gnädigen Frau zu erkundigen und mit ihr ein wenig zu ''medisieren,'' was er wundervoll verstand, […].حدود ساعت یازده، احتمالاً سرگرد آمد تا ابتدا جویای احوال بانوی محترم شود و کمی با او بدگویی کند، کاری که او به خوبی بلد بود، [...]
Bedeutungen
1
Akkusativ
چیزی را از نظر پزشکی درمان کردن یا تحت تأثیر دارو قرار دادن؛ به حوزه پزشکی آوردن.
- In einigen Fällen muss man den Patienten medisieren, um die Symptome zu lindern.در برخی موارد باید بیمار را دارو داد تا علائم تسکین یابد.
- Die Gesellschaft neigt dazu, viele Aspekte des Lebens zu medisieren.جامعه تمایل دارد بسیاری از جنبههای زندگی را پزشکی کند.