abmergeln
لاغر کردن، تحلیل بردن، فرسوده کردن
Bedeutungen
1
Akkusativ (transitiv)
کسی یا چیزی را به شدت لاغر و ضعیف کردن، تحلیل بردن قوای جسمی یا روحی.
- Die ständige Sorge hat ihn völlig abgemergelt.نگرانی مداوم او را کاملاً تحلیل برده است.
- Die Krankheit mergelte den Patienten sichtlich ab.بیماری به وضوح بیمار را لاغر و ضعیف کرد.
2
sich (Akkusativ) (sich abmergeln)
خود را لاغر و ضعیف کردن (معمولاً به دلیل بیماری یا سختی).
- Er hat sich durch die Diät zu sehr abgemergelt.او با رژیم غذایی بیش از حد خود را لاغر کرده است.
- Nach der langen Krankheit mergelte sie sich immer mehr ab.پس از بیماری طولانی، او روز به روز ضعیفتر میشد.