miesmachen
بد بد جلوه دادن/تخریب کردن، حال کسی را تلخ کردن
Bedeutungen
1
Akkusativ
اعتبار، کار یا ایده کسی را با بدگویی یا نقد بیرحمانه تخریب کردن.
- Er versucht immer, seine Kollegen mieszumachen.او همیشه سعی میکند از همکارانش بدگویی کند.
- Lass dich nicht von anderen miesmachen!نگذار دیگران تو را تحقیر کنند!
2
Akkusativ
حال و هوا یا حس خوب کسی را خراب کردن.
- Er hat mir den ganzen Abend miesgemacht.او کل شب را برای من خراب کرد.
- Lass dir deine gute Laune nicht miesmachen.نگذار حالت خوبت خراب شود.