misstrauen
بیاعتماد بودن، شک داشتن، بدبین بودن
Beispiele
- Die Verfassungsväter ''misstrauten'' dem gemeinen Volk.پایهگذاران قانون اساسی به مردم عادی بیاعتماد بودند.
Bedeutungen
1
Dativ
بیاعتماد بودن، شک داشتن (به کسی/چیزی)
- Ich misstraue seinen Versprechungen.من به وعدههای او بیاعتمادم.
- Man sollte Fremden nicht blind misstrauen.نباید کورکورانه به غریبهها بیاعتماد بود.