miterleben

Aussprache: /ˈmɪtʔɛɐ̯ˌleːbn̩/
Wortzerlegung: mit·er·le·ben
فعل

شاهد بودن، تجربه کردن (همراه با دیگران)

Beispiele

  • Er hatte noch den Ersten Weltkrieg ''miterlebt.او هنوز جنگ جهانی اول را «تجربه کرده بود» (شاهد آن بود).

Bedeutungen

1 Akkusativ

یک رویداد یا تجربه را همراه با دیگران یا در همان زمان تجربه کردن.

  • Ich durfte die Geburt meiner Nichte miterleben.من اجازه داشتم تولد خواهرزاده‌ام را شاهد باشم.
  • Viele Menschen haben den Fall der Mauer miterlebt.بسیاری از مردم سقوط دیوار را تجربه کردند.