miterleben
شاهد بودن، تجربه کردن (همراه با دیگران)
Beispiele
- Er hatte noch den Ersten Weltkrieg ''miterlebt.او هنوز جنگ جهانی اول را «تجربه کرده بود» (شاهد آن بود).
Bedeutungen
1
Akkusativ
یک رویداد یا تجربه را همراه با دیگران یا در همان زمان تجربه کردن.
- Ich durfte die Geburt meiner Nichte miterleben.من اجازه داشتم تولد خواهرزادهام را شاهد باشم.
- Viele Menschen haben den Fall der Mauer miterlebt.بسیاری از مردم سقوط دیوار را تجربه کردند.