mitplanen
همبرنامهریزی کردن، در برنامهریزی شریک بودن
Beispiele
- Er ärgerte sich jetzt, dass er selbst daran ''mitgeplant'' hatte.او اکنون از اینکه خودش در آن همبرنامهریزی کرده بود، ناراحت بود.
Bedeutungen
1
Akkusativ / für + Akkusativ
در فرآیند برنامهریزی شرکت کردن یا با دیگران برای چیزی برنامهریزی کردن.
- Wir müssen die Reise gemeinsam mitplanen, damit alles klappt.ما باید سفر را با هم برنامهریزی کنیم تا همه چیز درست پیش برود.
- Sie hat aktiv bei der Gestaltung des neuen Projekts mitgeplant.او فعالانه در طراحی پروژه جدید مشارکت داشت.