mitschwingen
همنوا بودن، ارتعاش داشتن، (در لحن) حس شدن
Beispiele
- Die Brücke sollte nicht im Rhythmus der Benützer ''mitschwingen.پل نباید با ریتم کاربران «ارتعاش داشته باشد».
- In seinen Worten spürte man immer die Angst ''mitschwingen.در کلمات او همیشه میشد ترس را «حس کرد».
- Aber ein wenig Stolz ist damals doch ''mitgeschwungen'' in Jakobs Spöttelei…اما کمی غرور هم در آن زمان در مسخره کردنِ یاکوب «حس میشد»...
Bedeutungen
1
intransitiv
همراه با چیزی دیگر نوسان کردن یا طنینانداز شدن.
- Die Saiten der Gitarre mitschwingen, wenn man eine andere Saite anschlägt.سیمهای گیتار وقتی سیم دیگری نواخته میشود، همراه با آن میلرزند.
- Der ganze Raum schien mitzuschwingen, als die Musik laut wurde.به نظر میرسید تمام اتاق با بلند شدن موسیقی به لرزه درآمده است.
2
intransitiv
(مجازی) یک احساس، مفهوم یا ایده به صورت ضمنی یا پنهان در چیزی وجود داشتن یا همراهی کردن.
- In seinen Worten schwang immer eine gewisse Melancholie mit.در کلمات او همیشه نوعی مالیخولیا نهفته بود.
- Bei dieser Entscheidung schwingt auch die Angst vor der Zukunft mit.در این تصمیم، ترس از آینده نیز همراه است.