صفت
پوسیده، فرسوده، متخلخل (چوب)
جملات نمونه برای morsch:
Der Hocker war so ''morsch,'' dass er schon zusammenbrach, als sie ihre Handtasche darauf stellte.
چهارپایه آنقدر پوسیده بود که وقتی کیف دستیاش را روی آن گذاشت، از هم پاشید.
Der ''morsche'' Baumstumpf war voller Hallimasche.
کنده درخت پوسیده پر از قارچ بود.
Die Ziegel des Schuppens waren schon völlig ''morsch.''
آجرهای انبار کاملاً پوسیده بودند.