muckeln
خود را در چیزی پیچاندن و احساس امنیت و گرما کردن، لمیدن
Beispiele
- Sie ''muckelte'' das Kind in eine weiche Wolldecke.او کودک را در یک پتوی نرم پیچاند.
Bedeutungen
1
intransitiv
یواشکی و بیصدا کاری انجام دادن، پچپچ کردن
- Sie muckelten im Flur, damit niemand sie hörte.آنها در راهرو پچپچ میکردند تا کسی صدایشان را نشنود.
- Die Kinder muckelten unter der Decke.بچهها زیر پتو یواشکی حرف میزدند.
2
transitiv
بغل کردن، نوازش کردن (بیشتر در زبان محاوره)
- Er muckelte sein Baby fest an sich.او نوزادش را محکم به خود چسباند.
- Die Katze muckelte sich an ihren Besitzer.گربه خودش را به صاحبش چسباند.