صفت
احساس ناخوشایند داشتن، دلشوره داشتن، ناراحتکننده؛ پودری، سست
جملات نمونه برای mulmig:
Ich habe Höhenangst, stehe ich auf einem Berg, dann wird mir ganz ''mulmig''.
من از ارتفاع میترسم، وقتی روی کوه میایستم، کاملاً دلشوره میگیرم.
Die Kinder sollen nicht so hoch klettern! Mir ist ganz ''mulmig'' dabei.
بچهها نباید اینقدر بالا بروند! من از این بابت کاملاً دلشوره دارم.
„Vielen staatlichen Angestellten in den USA dürfte ''mulmig'' geworden sein, als sie von einer der ersten Personalentscheidungen des designierten US-Präsidenten erfahren haben.“
«بسیاری از کارمندان دولتی در ایالات متحده احتمالاً وقتی از یکی از اولین تصمیمات پرسنلی رئیسجمهور منتخب آمریکا مطلع شدند، احساس ناخوشایندی پیدا کردند.»