mundtot

Aussprache: /ˈmʊntˌtoːt/
Worttrennung: mund·tot
صفت

مجبور به سکوت، خفه شده (سیاسی یا حقوقی)، بی‌صدا

Bedeutungen

1

کسی که به زور از صحبت کردن یا بیان عقایدش منع شده است؛ خفه شده.

  • Die Regierung versuchte, die Opposition mundtot zu machen.دولت تلاش کرد مخالفان را مجبور به سکوت کند.
  • Durch Drohungen wurde er mundtot gemacht.او با تهدید مجبور به سکوت شد.
  • Die Journalisten fühlten sich durch die Zensur mundtot.روزنامه‌نگاران با سانسور احساس سکوت اجباری می‌کردند.
2

بی‌صدا، ساکت، بدون صدا.

  • Die Nacht war vollkommen mundtot.شب کاملاً بی‌صدا بود.
  • Er saß mundtot neben ihr.او بی‌صدا کنار او نشسته بود.
  • Die Katze schlich mundtot durch das Gras.گربه بی‌صدا در میان چمن‌ها می‌خزید.