mundtot
مجبور به سکوت، خفه شده (سیاسی یا حقوقی)، بیصدا
Bedeutungen
1
کسی که به زور از صحبت کردن یا بیان عقایدش منع شده است؛ خفه شده.
- Die Regierung versuchte, die Opposition mundtot zu machen.دولت تلاش کرد مخالفان را مجبور به سکوت کند.
- Durch Drohungen wurde er mundtot gemacht.او با تهدید مجبور به سکوت شد.
- Die Journalisten fühlten sich durch die Zensur mundtot.روزنامهنگاران با سانسور احساس سکوت اجباری میکردند.
2
بیصدا، ساکت، بدون صدا.
- Die Nacht war vollkommen mundtot.شب کاملاً بیصدا بود.
- Er saß mundtot neben ihr.او بیصدا کنار او نشسته بود.
- Die Katze schlich mundtot durch das Gras.گربه بیصدا در میان چمنها میخزید.