muntern
شاد کردن، سرحال آوردن، دلگرم کردن
Beispiele
- Es ''munterte'' sie nicht gerade besonders, dass der Vater abgereist war.این موضوع او را چندان سرحال نیاورد که پدرش رفته بود.
Bedeutungen
1
Akkusativ
سرحال کردن، شاداب کردن (معمولاً با مفعول)
- Ein Spaziergang an der frischen Luft kann einen muntern.یک پیادهروی در هوای تازه میتواند آدم را سرحال کند.
- Die Nachricht munterte ihn etwas.این خبر او را کمی سرحال کرد.
2
(intransitive/reflexive)
سرحال شدن، شاداب شدن (معمولاً به صورت انعکاسی و نادر)
- Nach dem Kaffee munterte er sich.بعد از قهوه او سرحال شد.
- Die Kinder munterten schnell nach dem Mittagsschlaf.بچهها بعد از چرت ظهر سریع سرحال شدند.