niedergeschlagen
سرخورده، افسرده، دلسرد، غمگین
Bedeutungen
1
احساس غم، ناامیدی و بیحالی شدید کردن، معمولاً به دلیل یک اتفاق ناخوشایند یا شکست.
- Nach der schlechten Nachricht fühlte er sich sehr niedergeschlagen.پس از خبر بد، او احساس بسیار سرخوردهای داشت.
- Sie war niedergeschlagen, weil sie die Prüfung nicht bestanden hatte.او افسرده بود چون در امتحان قبول نشده بود.
- Das Wetter ist heute so grau, dass man sich richtig niedergeschlagen fühlt.هوای امروز آنقدر خاکستری است که آدم واقعاً احساس دلسردی میکند.