niedersinken

Aussprache: /ˈniːdɐˌzɪŋkn̩/
Worttrennung: nie·der·sin·ken
فعل

فرو افتادن، به آرامی پایین رفتن

Beispiele

  • Kraftlos ist sie in seine Arme ''niedergesunken''.از پا افتاده در آغوش او فرو افتاد.
  • Man braucht kein Extrablei am Angelhaken, der Köder ist schwer genug, um von alleine ''niederzusinken''.نیازی به سرب اضافی در قلاب ماهیگیری نیست، طعمه به اندازه کافی سنگین است تا خود به خود پایین برود.

Bedeutungen

1 بدون مفعول

به دلیل خستگی، ضعف یا شوک به زمین افتادن یا فرو نشستن.

  • Nach dem Marathon sank er erschöpft zu Boden.بعد از ماراتن، او خسته به زمین افتاد.
  • Sie sank vor Schreck auf einen Stuhl nieder.او از ترس روی صندلی فرو نشست.
2 in + Dativ

در یک حالت، احساس یا وضعیت خاصی فرو رفتن یا غرق شدن.

  • Er sank in tiefe Gedanken nieder.او در افکار عمیق فرو رفت.
  • Sie sank in einen tiefen Schlaf nieder.او به خواب عمیقی فرو رفت.