nur noch ein Schatten seiner selbst sein
سایهای بیش از او نمانده است، پوست و استخوان شدن، تحلیل رفتن
Bedeutungen
1
بسیار ضعیف، بیمار یا لاغر شدن؛ از دست دادن تواناییها، انرژی یا ظاهر قبلی خود به دلیل بیماری، غم یا سختی.
- Nach der langen Krankheit war er nur noch ein Schatten seiner selbst.پس از بیماری طولانی، او دیگر چیزی جز سایهای از خودش نبود.
- Der Verlust seines Jobs hat ihn so mitgenommen, dass er nur noch ein Schatten seiner selbst ist.از دست دادن شغلش او را چنان تحت تاثیر قرار داد که دیگر چیزی جز سایهای از خودش نیست.
- Man konnte sehen, dass sie traurig war; sie war nur noch ein Schatten ihrer selbst.میشد دید که او غمگین است؛ او دیگر چیزی جز سایهای از خودش نبود.