oberflächlich
سطحی، ظاهری، غیرعمیق
Bedeutungen
1
فاقد عمق، دقت یا جدیت؛ فقط به جنبههای بیرونی یا آشکار یک موضوع توجه کردن.
- Seine Analyse der Situation war leider sehr oberflächlich.متأسفانه تحلیل او از وضعیت بسیار سطحی بود.
- Ich mag keine oberflächlichen Gespräche, ich möchte lieber über tiefere Themen reden.من مکالمات سطحی را دوست ندارم، ترجیح میدهم درباره موضوعات عمیقتر صحبت کنم.
- Die Kritik des Films war zu oberflächlich und ging nicht auf die Details ein.نقد فیلم بیش از حد سطحی بود و به جزئیات نپرداخت.
2
مربوط به سطح یا لایه بیرونی چیزی؛ غیر از درون یا ساختار اصلی.
- Nur die oberflächlichen Schichten des Materials wurden untersucht.تنها لایههای سطحی ماده مورد بررسی قرار گرفتند.
- Die oberflächliche Reinigung reichte nicht aus, um den Schmutz zu entfernen.تمیزکاری سطحی برای از بین بردن کثیفی کافی نبود.
- Er hatte nur oberflächliche Kratzer am Arm.او فقط خراشهای سطحی روی بازویش داشت.