oblomowieren
اُبلوموفوار زندگی کردن، بیحال و بیتحرک بودن، در رویا غرق شدن
Beispiele
- Ob intellektuell oder physisch - in der Galerie des Leipziger Kunstvereins können Besucher ab sofort ''‚oblomowieren‘''.چه از نظر فکری و چه از نظر جسمی - در گالری انجمن هنری لایپزیگ، بازدیدکنندگان از این پس میتوانند «اُبلوموفوار زندگی کنند».
Bedeutungen
1
intransitiv
مانند شخصیت اوبلوموف در رمان گنچاروف، تنبل و بیتحرک بودن، از انجام کارها طفره رفتن و در بیعملی غرق شدن
- Er verbringt den ganzen Tag damit, zu oblomowieren.او تمام روز را به تنبلی و بیتحرکی میگذراند.
- Hör auf zu oblomowieren und fang endlich an zu arbeiten!دست از تنبلی بردار و بالاخره شروع به کار کن!