ohnmächtig

Aussprache: /ˈoːnˌmɛçtɪç/
Worttrennung: ohn·mäch·tig
صفت

بیهوش، ناتوان، عاجز

Bedeutungen

1

در حالت بیهوشی، از دست دادن هوشیاری به طور موقت.

  • Nach dem Sturz war er für einige Minuten ohnmächtig.پس از سقوط، او برای چند دقیقه بیهوش بود.
  • Die Hitze war so groß, dass sie fast ohnmächtig wurde.گرما به قدری زیاد بود که او تقریباً بیهوش شد.
  • Der Arzt stellte fest, dass der Patient kurzzeitig ohnmächtig gewesen war.پزشک تشخیص داد که بیمار برای مدت کوتاهی بیهوش بوده است.
2

ناتوان، عاجز و بی‌قدرت در برابر یک موقعیت یا نیروی خاص؛ قادر به انجام هیچ کاری نبودن.

  • Angesichts der Katastrophe fühlte er sich ohnmächtig und hilflos.در مواجهه با فاجعه، او احساس ناتوانی و درماندگی می‌کرد.
  • Die kleinen Länder fühlten sich gegenüber den Großmächten oft ohnmächtig.کشورهای کوچک اغلب در برابر قدرت‌های بزرگ احساس ناتوانی می‌کردند.
  • Er war ohnmächtig gegen die überwältigende Mehrheit der Stimmen.او در برابر اکثریت قاطع آرا ناتوان بود.