ohnmächtig
بیهوش، ناتوان، عاجز
Bedeutungen
1
در حالت بیهوشی، از دست دادن هوشیاری به طور موقت.
- Nach dem Sturz war er für einige Minuten ohnmächtig.پس از سقوط، او برای چند دقیقه بیهوش بود.
- Die Hitze war so groß, dass sie fast ohnmächtig wurde.گرما به قدری زیاد بود که او تقریباً بیهوش شد.
- Der Arzt stellte fest, dass der Patient kurzzeitig ohnmächtig gewesen war.پزشک تشخیص داد که بیمار برای مدت کوتاهی بیهوش بوده است.
2
ناتوان، عاجز و بیقدرت در برابر یک موقعیت یا نیروی خاص؛ قادر به انجام هیچ کاری نبودن.
- Angesichts der Katastrophe fühlte er sich ohnmächtig und hilflos.در مواجهه با فاجعه، او احساس ناتوانی و درماندگی میکرد.
- Die kleinen Länder fühlten sich gegenüber den Großmächten oft ohnmächtig.کشورهای کوچک اغلب در برابر قدرتهای بزرگ احساس ناتوانی میکردند.
- Er war ohnmächtig gegen die überwältigende Mehrheit der Stimmen.او در برابر اکثریت قاطع آرا ناتوان بود.