der Ortsansässiger
بومی، ساکن محل
Bedeutungen
1
مردی که در یک مکان یا منطقه خاص زندگی میکند و به آنجا تعلق دارد.
- Der Ortsansässige kennt die besten Restaurants der Stadt.فرد بومی بهترین رستورانهای شهر را میشناسد.
- Als Ortsansässiger hat er ein tiefes Verständnis für die lokale Kultur.به عنوان یک ساکن محل، او درک عمیقی از فرهنگ محلی دارد.
- Der Ortsansässige half uns, den richtigen Weg zu finden.فرد بومی به ما کمک کرد تا مسیر درست را پیدا کنیم.