فعل
مناسب بودن، اندازه بودن، هماهنگ بودن
معانی و تعاریف passen:
- اندازه بودن، مناسب بودن
- با هم جور بودن، هماهنگ بودن
- مناسب بودن (از نظر زمان یا موقعیت)
- توپ را پاس دادن (در ورزش)
- مراقب چیزی بودن، مواظب بودن (منطقهای، جنوب آلمان/اتریش)
جملات نمونه برای passen:
Die Jeans ''passt'' mir nicht, ich brauche eine Größe kleiner.
این شلوار جین برای من اندازه نیست، یک سایز کوچکتر نیاز دارم.
Ich finde, zu Matthias ''passt'' kein Porsche, er sollte eher einen BMW fahren.
من فکر میکنم پورشه به ماتیاس نمیآید، او بهتر است یک بامو سوار شود.
Das ''passt'' nicht mehr in die heutige Welt.
این دیگر به دنیای امروز نمیآید.