فعل
صاف کردن، خراب کردن، نابود کردن
معانی و تعاریف plattmachen:
- چیزی را کاملاً صاف و هموار کردن، معمولاً با فشار یا تخریب. همچنین به معنای نابود کردن یا از بین بردن کامل.
جملات نمونه برای plattmachen:
Das Haus wurde ''plattgemacht,'' um Platz für das Stadion zu schaffen.
خانه "خراب شد" تا جا برای استادیوم باز شود.
„Der Film endet mit dem ‚ermutigenden‘ Ausblick, dass die Chinesen also bereit seien, Deutschland ‚''plattzumachen,'' und zwar Ost- und Westdeutschland‘.“
"فیلم با این چشمانداز "دلگرمکننده" پایان مییابد که چینیها آماده "نابود کردن" آلمان، هم آلمان شرقی و هم غربی هستند."
Der Bagger hat das alte Gebäude plattgemacht.
بیل مکانیکی ساختمان قدیمی را با خاک یکسان کرد.