plattmachen

Aussprache: /ˈplatˌmaxn̩/
Wortzerlegung: platt·ma·chen
فعل

با خاک یکسان کردن؛ له کردن/نابود کردن رقیب؛ خسته کردن

Beispiele

  • Das Haus wurde plattgemacht, um Platz für das Stadion zu schaffen.خانه خراب شد تا جا برای استادیوم باز شود.

Bedeutungen

1 Akkusativ

چیزی را کاملاً صاف و هموار کردن، تخریب کامل ساختمان یا شیء.

  • Der Bagger hat das alte Gebäude plattgemacht.بیل مکانیکی ساختمان قدیمی را با خاک یکسان کرد.
  • Sie haben die alte Fabrik plattgemacht.آن‌ها کارخانه قدیمی را تخریب کردند.
2 Akkusativ

رقیب را شکست دادن، له کردن یا از میدان به در کردن.

  • Unsere Mannschaft hat den Gegner im Finale plattgemacht.تیم ما رقیب را در فینال له کرد.
  • Die Konkurrenz versucht, uns plattzumachen.رقبا سعی می‌کنند ما را از میدان به در کنند.
3 Akkusativ

کسی را کاملاً خسته، کوفته و بی‌رمق کردن (عامیانه).

  • Das harte Training hat mich völlig plattgemacht.تمرین سخت مرا کاملاً خسته و بی‌رمق کرد.
  • Die Hitze macht die Leute platt.گرما مردم را از پا درمی‌آورد.