plattmachen
با خاک یکسان کردن؛ له کردن/نابود کردن رقیب؛ خسته کردن
Beispiele
- Das Haus wurde plattgemacht, um Platz für das Stadion zu schaffen.خانه خراب شد تا جا برای استادیوم باز شود.
Bedeutungen
1
Akkusativ
چیزی را کاملاً صاف و هموار کردن، تخریب کامل ساختمان یا شیء.
- Der Bagger hat das alte Gebäude plattgemacht.بیل مکانیکی ساختمان قدیمی را با خاک یکسان کرد.
- Sie haben die alte Fabrik plattgemacht.آنها کارخانه قدیمی را تخریب کردند.
2
Akkusativ
رقیب را شکست دادن، له کردن یا از میدان به در کردن.
- Unsere Mannschaft hat den Gegner im Finale plattgemacht.تیم ما رقیب را در فینال له کرد.
- Die Konkurrenz versucht, uns plattzumachen.رقبا سعی میکنند ما را از میدان به در کنند.
3
Akkusativ
کسی را کاملاً خسته، کوفته و بیرمق کردن (عامیانه).
- Das harte Training hat mich völlig plattgemacht.تمرین سخت مرا کاملاً خسته و بیرمق کرد.
- Die Hitze macht die Leute platt.گرما مردم را از پا درمیآورد.