plinsen
اشک ریختن (به خصوص به شکلی نمایشی)، گریه کردن
Bedeutungen
1
intransitiv
چشمها را تنگ کردن یا نیمهباز نگه داشتن (معمولاً به دلیل نور زیاد یا ضعف بینایی)
- Er musste plinsen, weil die Sonne so hell war.او مجبور بود چشمهایش را تنگ کند، چون خورشید خیلی روشن بود.
- Sie plinste durch ihre dicken Brillengläser, um das Kleingedruckte zu lesen.او از پشت عینک ضخیمش چشم تنگ کرد تا حروف ریز را بخواند.