einprägen
به خاطر سپردن، در ذهن حک کردن
Bedeutungen
1
sich (Dativ) + Akkusativ
چیزی را به طور کامل و پایدار در حافظه ثبت کردن؛ به خاطر سپردن، در ذهن حک کردن.
- Er prägte sich die Adresse gut ein.او آدرس را خوب در ذهنش حک کرد.
- Prägen Sie sich diese Regeln gut ein.این قوانین را خوب به خاطر بسپارید.
2
Akkusativ + in + Akkusativ
اثری دائمی و عمیق بر چیزی گذاشتن؛ حک کردن، نقش بستن.
- Die Sonne prägte sich tief in seine Haut ein.خورشید در پوست او عمیقاً نقش بست.
- Diese Erfahrung hat sich in mein Gedächtnis eingeprägt.این تجربه در خاطره من حک شده است.