zusammenprallen
به شدت به هم برخورد کردن، تصادف کردن
Bedeutungen
1
mit + Dativ (mit jemandem / etwas zusammenprallen)
دو یا چند جسم، وسیله نقلیه یا فرد با شدت زیاد به یکدیگر برخورد کردن، تصادف کردن.
- Zwei Fußgänger sind auf dem Gehweg zusammengprallt.دو عابر پیاده در پیادهرو به هم برخورد کردند.
- Die beiden Bälle prallten in der Luft zusammen.دو توپ در هوا به هم برخورد کردند.
2
mit + Dativ (mit jemandem / etwas zusammenprallen)
به صورت مجازی، عقاید، فرهنگها، یا دیدگاهها با هم در تضاد بودن، ناسازگار بودن یا برخورد کردن.
- Seine konservativen Ansichten prallen oft mit den modernen Ideen seiner Kollegen zusammen.دیدگاههای محافظهکارانه او اغلب با ایدههای مدرن همکارانش در تضاد است.
- Wenn zwei so unterschiedliche Kulturen zusammenprallen, entstehen oft Konflikte.وقتی دو فرهنگ بسیار متفاوت با هم برخورد میکنند، اغلب درگیری ایجاد میشود.