prickelten
میگزیدند، میسوختند، مورمور میکردند (گذشته ساده)
Bedeutungen
1
Akkusativ
ایجاد احساس سوزن سوزن شدن یا گزگز خفیف و مکرر روی پوست یا در اندامها، معمولاً به دلیل سرما، فشار یا تحریک عصبی.
- Die Kälte ließ seine Finger prickeln.سرما باعث شد انگشتانش سوزن سوزن شوند.
- Nach dem langen Sitzen begann sein Bein zu prickeln.پس از نشستن طولانی، پایش شروع به گزگز کردن کرد.
2
Akkusativ
ایجاد احساس هیجان، شور و شوق یا انتظار در کسی، اغلب به صورت لذتبخش یا تحریککننده.
- Die Aussicht auf die Reise prickelte ihre Fantasie.چشمانداز سفر، تخیل او را برانگیخت.
- Die Atmosphäre im Saal prickelte vor Erwartung.فضای سالن از انتظار هیجانزده بود.