quinkelieren
چهچه زدن، آواز خواندن (پرندگان)، جیکجیک کردن
Beispiele
- Eine Lerche ''quinkelierte'' in den Lüften.یک چکاوک در آسمان چهچه میزد.
Bedeutungen
1
Intransitiv
(بسیار نادر، محاوره ای یا قدیمی) بیقرارانه حرکت کردن، وول خوردن؛ غرغر کردن.
- Das Kind quinkelierte unruhig auf seinem Stuhl.کودک بیقرار روی صندلیاش وول میخورد.
- Er begann zu quinkelieren, als er seinen Willen nicht bekam.وقتی به خواستهاش نرسید، شروع به غرغر کردن کرد.