zusammenraffen
جمع کردن (با عجله)، گرد آوردن؛ تمرکز کردن، به خود آمدن
Bedeutungen
1
Akkusativ (etwas zusammenraffen)
چیزی را به سرعت و با عجله جمعآوری کردن، گرد آوردن (معمولاً وسایل یا اشیاء پراکنده).
- Er raffte seine wichtigsten Sachen zusammen und verließ das Haus.او مهمترین وسایلش را جمع کرد و خانه را ترک کرد.
- Wir müssen die restlichen Dokumente schnell zusammenschaffen.ما باید مدارک باقیمانده را سریع جمع کنیم.
2
sich (Akkusativ) zusammenraffen
خود را جمع و جور کردن، با وجود مشکلات، خستگی یا ضعف تلاش کردن، بر خود مسلط شدن و تمرکز کردن.
- Nach dem Schock musste sie sich erst einmal zusammenraffen.پس از شوک، او ابتدا باید خودش را جمع و جور میکرد.
- Trotz seiner Krankheit raffte er sich auf, um die Prüfung zu bestehen.او با وجود بیماریاش، تلاش کرد تا در امتحان قبول شود.