zusammenreimen
حدس زدن، استنباط کردن، سر هم کردن (معنی)
Bedeutungen
1
Akkusativ (etwas zusammenreimen)
از اطلاعات پراکنده یا ناقص، یک نتیجهگیری منطقی یا حدس زدن؛ کنار هم گذاشتن قطعات پازل اطلاعاتی.
- Aus den wenigen Hinweisen konnte er sich die ganze Geschichte zusammenreimen.او توانست با کنار هم گذاشتن سرنخهای کم، کل داستان را حدس بزند.
- Ich versuche, mir zusammenzureimen, was passiert sein könnte.من سعی میکنم حدس بزنم چه اتفاقی افتاده است.
2
Akkusativ (etwas zusammenreimen)
چیزی را به زور یا با تلاش زیاد به هم ربط دادن، معمولاً در مورد دلایل یا توضیحات نامعقول یا غیرمنطقی.
- Seine Entschuldigung klang erfunden, als ob er sie sich nur zusammengereimt hätte.عذرخواهی او ساختگی به نظر میرسید، انگار که آن را به زور سر هم کرده بود.
- Man kann sich nicht einfach eine Erklärung zusammenreimen, wenn die Fakten dagegen sprechen.وقتی حقایق خلاف آن را میگویند، نمیتوان به سادگی توضیحی سر هم کرد.