umherreisen
سفر کردن، گشت و گذار کردن
Bedeutungen
1
intransitiv (بدون مفعول)
به اطراف سفر کردن، سرگردان بودن، بدون مقصد مشخصی گشتن یا در مناطق مختلف پراکنده شدن.
- Die Nomaden umherreisen mit ihren Herden.عشایر با گلههای خود در مناطق مختلف سفر میکنند.
- Er reiste jahrelang umher, ohne ein festes Zuhause zu haben.او سالها سرگردان بود بدون اینکه خانه ثابتی داشته باشد.