فعل
پیچاندن، چرخاندن، تکان دادن (برای جا انداختن مفصل یا چیزی که در جای خود نیست)
معانی و تعاریف renken:
- مفصلی را جا انداختن، به حالت طبیعی برگرداندن
جملات نمونه برای renken:
Sie reißt und ''renkt'' am Seil, bis es sich aus der Verankerung löst.
او کشید و طناب را پیچاند تا از جای خود خارج شد.
Der Arzt musste den Arm des Patienten renken.
پزشک مجبور شد دست بیمار را جا بیندازد.
Nach dem Sturz konnte er seinen Finger nicht mehr bewegen, er musste ihn renken lassen.
بعد از سقوط دیگر نمیتوانست انگشتش را حرکت دهد، مجبور شد آن را جا بیندازد.