repräsentativ
نمایانگر، معرف، شاخص
Bedeutungen
1
به خوبی نمایانگر یا نشاندهنده یک گروه بزرگتر یا یک کل؛ معرف.
- Die Umfrageergebnisse sind repräsentativ für die gesamte Bevölkerung.نتایج نظرسنجی نماینده کل جمعیت است.
- Dieses Museum bietet eine repräsentative Sammlung deutscher Kunst.این موزه مجموعهای معرف از هنر آلمان را ارائه میدهد.
- Die ausgewählten Studenten sind repräsentativ für ihre Kommilitonen.دانشجویان منتخب نماینده همکلاسیهای خود هستند.
2
دارای ظاهر یا ویژگیهایی که به طور مناسب یک موقعیت یا نقش را نشان میدهند؛ شایسته.
- Er trug einen Anzug, um repräsentativ für das Unternehmen aufzutreten.او کت و شلوار پوشیده بود تا نماینده شرکت ظاهر شود.
- Das Gebäude hat ein repräsentatives Erscheinungsbild im Stadtzentrum.این ساختمان ظاهری آبرومندانه در مرکز شهر دارد.
- Sie wählte Kleidung, die ihrer Position als Managerin repräsentativ war.او لباسی را انتخاب کرد که با موقعیتش به عنوان مدیر تناسب داشت.