auseinanderreißen
از هم دریدن، پاره کردن، از هم جدا کردن
Beispiele
- Nun habt ihr hier alle Versteckmöglichkeiten gesehen. Es bleibt noch, im Heu zu suchen und alle Ballen ''auseinanderzureißen''.حالا شما تمام جاهای مخفی را اینجا دیدهاید. فقط مانده است که در یونهها بگردید و تمام بستهها را از هم بدرانید.
Bedeutungen
1
Akkusativ
چیزی را با پاره کردن به دو یا چند قسمت تقسیم کردن، از هم دریدن
- Er hat den Brief in zwei Hälften auseinandergerissen.او نامه را به دو نیم پاره کرد.
- Die Kinder haben das Spielzeug auseinandergerissen.بچهها اسباببازی را از هم پاره کردند.
2
Akkusativ
یک گروه، خانواده یا رابطه را از هم پاشیدن یا جدا کردن (معنای مجازی)
- Der Streit drohte, die Familie auseinanderzureißen.دعوا تهدید میکرد که خانواده را از هم بپاشد.
- Politische Differenzen können eine Gesellschaft auseinanderreißen.اختلافات سیاسی میتوانند یک جامعه را از هم جدا کنند.