nachreiten
دنبال کردن (با اسب)، سوار شدن به دنبال کسی
Beispiele
- Willst du ihnen nicht ''nachreiten''? Noch kannst du sie vor Sonnenuntergang einholen.آیا نمیخواهی دنبالشان بروی؟ هنوز میتوانی قبل از غروب آفتاب به آنها برسی.
- Es macht keinen Sinn, der Herde ''nachzureiten'', die ist längst auf der anderen Seite des Flusses.هیچ فایدهای ندارد که به گلهای که مدتهاست آن سوی رودخانه است، سوار شویم و دنبالشان برویم.
Bedeutungen
1
Dativ
به دنبال کسی یا چیزی با اسب رفتن؛ تعقیب کردن کسی با اسب.
- Der Ritter ritt dem Dieb nach.شوالیه به دنبال دزد با اسب رفت.
- Wir mussten dem Führer nachreiten, um nicht verloren zu gehen.ما مجبور بودیم به دنبال راهنما با اسب برویم تا گم نشویم.