rumkommen
گشتن، سر زدن، شایعه شدن
Bedeutungen
1
(بدون مفعول)
عامیانه برای herumkommen؛ به جاهای مختلف سفر کردن و تجربه کسب کردن
- Sie ist in ihrem Leben schon viel in der Welt rumgekommen.او در زندگیاش جاهای زیادی از دنیا را گشته است.
- Kommst du heute Abend noch bei mir rum?آیا امشب یک سر به من میزنی؟
2
(بدون مفعول)
پخش شدن و بین مردم دهان به دهان شدن (یک خبر یا راز)
- Es ist schnell rumgekommen, dass er gekündigt hat.اینکه او استعفا داده خیلی سریع بین همه پخش شد.