dasitzen
نشسته بودن، دست روی دست گذاشتن، منفعل بودن
Bedeutungen
1
intransitiv (بدون مفعول)
در مکانی خاص یا به حالت خاصی نشسته بودن؛ وضعیت فیزیکی نشستن.
- Er saß den ganzen Nachmittag im Garten.او تمام بعدازظهر را در باغ نشسته بود.
- Sie saß am Fenster und blickte hinaus.او کنار پنجره نشسته بود و به بیرون نگاه میکرد.
2
intransitiv (بدون مفعول)
بیکار و منفعل ماندن، بدون انجام هیچ کاری نشستن؛ دست روی دست گذاشتن.
- Während alle anderen arbeiteten, saß er nur da.در حالی که همه دیگران کار میکردند، او فقط نشسته بود.
- Wir können nicht einfach dasitzen und warten, wir müssen etwas tun.ما نمیتوانیم فقط بنشینیم و منتظر بمانیم، باید کاری انجام دهیم.