dasitzen

Aussprache: /ˈdaːˌzɪt͡sn̩/
Worttrennung: da·sit·zen
فعل

نشسته بودن، دست روی دست گذاشتن، منفعل بودن

Bedeutungen

1 intransitiv (بدون مفعول)

در مکانی خاص یا به حالت خاصی نشسته بودن؛ وضعیت فیزیکی نشستن.

  • Er saß den ganzen Nachmittag im Garten.او تمام بعدازظهر را در باغ نشسته بود.
  • Sie saß am Fenster und blickte hinaus.او کنار پنجره نشسته بود و به بیرون نگاه می‌کرد.
2 intransitiv (بدون مفعول)

بی‌کار و منفعل ماندن، بدون انجام هیچ کاری نشستن؛ دست روی دست گذاشتن.

  • Während alle anderen arbeiteten, saß er nur da.در حالی که همه دیگران کار می‌کردند، او فقط نشسته بود.
  • Wir können nicht einfach dasitzen und warten, wir müssen etwas tun.ما نمی‌توانیم فقط بنشینیم و منتظر بمانیم، باید کاری انجام دهیم.