umsinken
واژگون شدن، فرو افتادن، از حال رفتن
Bedeutungen
1
ist umgesunken
ناگهان به زمین افتادن، غش کردن، از حال رفتن.
- Er sank vor Erschöpfung um.او از خستگی از حال رفت و به زمین افتاد.
- Nach der Schreckensnachricht sank sie ohnmächtig um.پس از خبر وحشتناک، او غش کرد و از حال رفت.
2
ist umgesunken
واژگون شدن (قایق، کشتی یا وسیله نقلیه).
- Das Boot ist gekentert und umsank.قایق واژگون شد و غرق شد.
- Das Schiff sank nach der Kollision.کشتی پس از برخورد غرق شد.