dasitzen
نشسته بودن، دست روی دست گذاشتن (منفعل بودن)
Bedeutungen
1
(ohne Objekt)
در مکانی خاص نشسته بودن (حالت فیزیکی)
- Er saß einfach nur da und schaute aus dem Fenster.او فقط نشسته بود و از پنجره بیرون را نگاه میکرد.
- Sie saßen stundenlang da und warteten.آنها ساعتها نشسته بودند و منتظر ماندند.
2
(ohne Objekt)
بیکار و منفعل ماندن، دست روی دست گذاشتن بدون انجام اقدامی
- Nach der Kündigung saß er da und wusste nicht, was er tun sollte.بعد از اخراج، او بیکار نشسته بود و نمیدانست چه کند.
- Wir können nicht einfach dasitzen und zusehen, wie das passiert.ما نمیتوانیم فقط بنشینیم و تماشا کنیم که این اتفاق میافتد.