zusammensacken
از حال رفتن، فرو ریختن، از پا افتادن
Bedeutungen
1
intransitiv (بدون مفعول)
ناگهان از پا افتادن، از حال رفتن، فرو ریختن (مثلاً ساختمان، شخص).
- Nach dem langen Marsch sackte er erschöpft zusammen.پس از راهپیمایی طولانی، او از خستگی از پا افتاد.
- Das alte Haus sackte bei dem Erdbeben zusammen.خانه قدیمی در زلزله فرو ریخت.