sattgesehen
از دیدن آن سیرشده، تکراری و نخنماشده، تکراریشده برای چشم
Beispiele
- Als das ''sattgesehenste'' Selfie konnte man das von Halil in den Wettbewerb vorschlagen.میشد سلفی خلیل را بهعنوان تکراریترین/چشمسیرشدهترین سلفی برای مسابقه پیشنهاد داد.
- Die Touristen hatten die immer gleichen Postkartenmotive ''sattgesehen''.گردشگران از دیدن مناظر تکراری کارتپستالها به ستوه آمده بودند و به دنبال تجربیات اصیلتری بودند.
Bedeutungen
1
attributiv oder prädikativ (an + Dativ / etwas sattgesehen sein)
توصیف تصویر، منظره، سبک یا طرحی که آنقدر دیده شده که جذابیت خود را از دست داده و تکراری، کلافهکننده یا نخنما به نظر میرسد؛ یا شخصی که دیگر تمایلی به دیدن چیزی ندارد.
- Ich habe mich an diesem Bild längst sattgesehen.من مدتهاست که از دیدن این تصویر سیر شدهام / برایم تکراری شده است.
- Das ist ein völlig sattgesehenes Motiv.این یک طرح/موضوع کاملاً تکراری و نخنماست.