zusammenscharren
جمع کردن (با زحمت یا عجله)، گردآوردن، انباشتن
Beispiele
- Ich ''scharrte'' das Wenige, was ich hatte, ''zusammen'' und machte mich auf die Reise.من اندک چیزی را که داشتم جمع کردم و به سفر رفتم.
- Sie zerriss den Brief und warf die Schnipsel auf den Boden, um sie dann mit dem einen Fuß auf einen kleinen Haufen ''zusammenzuscharren''.او نامه را پاره کرد و تکهها را روی زمین ریخت تا سپس با یک پا آنها را در یک توده کوچک جمع کند.
Bedeutungen
1
Akkusativ
با چنگال یا پا چیزها را جمع کردن، با خراشیدن/کندن جمعآوری کردن
- Das Huhn scharrte Körner zusammen.مرغ دانهها را با چنگال جمع کرد.
- Der Hund scharrte Erde über seinen Knochen zusammen.سگ خاک را روی استخوانش جمع کرد.
2
Akkusativ
(مجازی) با زحمت پول یا منابع را جمعآوری کردن
- Er musste jeden Cent zusammenscharren, um die Miete zu bezahlen.او مجبور بود هر سنت را با زحمت جمع کند تا اجاره را بپردازد.
- Sie haben alle ihre Ersparnisse zusammengescharrt.آنها تمام پساندازهایشان را با زحمت جمعآوری کردند.